عجب فضائل عرشی، عجب کمالی داشت
چه قدر و منزلت و جلوه جلالی داشت
گرچه سوز همه از آتش هجران تو بود
رمز آزادی توحید به زندان تو بود
شب تا سحر از عشق خدا میسوزی
ای شمع! چقدر بیصدا میسوزی
کمتر کسیست در غم من، انجمن کند
از من سخن بیاورد، از من سخن کند
باز کن چشمان از اندوه مالامال را
چار داغ تازه داری، چارفصل سال را
روزی که پا به عرش معلا گذاشتی!
بر هر چه داشت نقش «تو» را، پا گذاشتی
سلام ما به تو، ای هاجر چهار ذبیح
درود ما به تو، ای مریم چهار مسیح...
بیتاب دوست بودی و پروا نداشتی
در دل به غیر دوست تمنا نداشتی
جز او بقیع زائر خلوتنشین نداشت
در کوچهباغ مرثیهها خوشهچین نداشت
در دفتر عشق کز سخن سرشار است
هر چند، قصیده و غزل بسیار است
خبری میرسد از راه، خبر نزدیک است
آب و آیینه بیارید سحر نزدیک است
با داغ مادرش غم دختر شروع شد
او هرچه درد دید، از آن «در» شروع شد
آن شب میان هالهای از ابر و دود رفت
روشنترین ستارهٔ صبح وجود رفت
در کوچه، راه خانۀ خود گم نمیکنی
از تب پُری، اگرچه تلاطم نمیکنی
قیامت غم تو کمتر از قیامت نیست
در این بلا، منِ غمدیده را سلامت نیست
از آنچه در دو جهان هست بیشتر دارد
فقط خداست که از کار او خبر دارد
ای شمع سینهسوختۀ انجمن، علی
تقدیر توست سوختن و ساختن، علی
«عشق، سوزان است بسم الله الرحمن الرحیم
هر که خواهان است بسم الله الرحمن الرحیم»
گلهای عالم را معطر کرده بویت
ای آن که میگردد زمین در جستجویت
خم کرد پشت زمین را، ناگاه داغ گرانت!
هفت آسمان گریه کردند، بر تربت بینشانت!