دیدهام در کربلای دست تو
عالمی را مبتلای دست تو
امشب تمام مُلک و مَلک در ترنم است
چون موسم دمیدن خورشید هفتم است
این دشت پر از زمزمۀ سورۀ نور است
این ماه مدینهست که در حال عبور است
در کربلا شد آنچه شد و کس گمان نداشت
هرگز فلک به یاد، چنین داستان نداشت
اینجا فروغ عشق و صفا موج میزند
نور خدا به صحن و سرا، موج میزند
صبح صادق که میدمد دل من
سرخوش از بادۀ حضور شود
ای کوی تو، کعبۀ خلایق
طالع ز رخ تو، صبح صادق
ای نقطهٔ عطف آفرینش
روح ادب و روان بینش
بر عهد خود ز روی محبت، وفا نکرد
تا سینه را نشانهٔ تیر بلا نکرد
میآمد و سربهزیر و شرمندهٔ تو
با گریهاش آمیخت شکرخندهٔ تو
خدا مرا ز ولای علی جدا نکند
من و خیال جدایی از او؟ خدا نکند
چون جبرئیل، حکم خدای مبین گرفت
در زیر پر بساط زمان و زمین گرفت