صدای لرزش مسجد به چشم میآمد
چه میگذشت که رحمت به خشم میآمد
نبود غیر حرامی، به هرطرف نگریست
ولی خروش برآورد: «یاری آیا نیست؟»
دلی برای سپردن به آن دیار نداشت
برای لحظۀ رفتن دلش قرار نداشت
سرت اگر چه در آن روز رفت بر سرِ نی
نخورد دشمنت اما جُوِی ز گندم ری
ز عمق حنجره بر بام شب اذان میگفت
حدیث درد زمین را به آسمان میگفت
مگر چه کیسهای از نور داشت بر دوشش؟
که وقت دیدن او ماه بود مدهوشش
سلام فلسفۀ چشمهای بارانی!
سلام آبروی سجدههای طولانی!
ستمگران همه از خشم، شعلهور بودند
به خون چلچله از تیغ تشنهتر بودند
بیا که عزم به رفتن کنیم اگر مَردیم
بیا دوباره به شبهای کوفه برگردیم
امام رو به رهایی عمامه روی زمین
قیامتی شد ـ بعد از اقامه ـ روی زمین