گر مرد رهی، میان خون باید رفت
از پای فتاده، سرنگون باید رفت
تا گلو گریه کند، بُغض فراهم شده است
چشمها بس که مُطَهَّر شده، زمزم شده است
بیسایه مرا آن نور، با خویش کجا میبرد
بیپرسش و بیپاسخ، میرفت و مرا میبرد
ای ز پیدایی خود بس ناپدید
جملۀ عالم تو و کس ناپدید
به نام آن که جان را نور دین داد
خرد را در خدادانی یقین داد...
به نام آن که ملکش بیزوال است
به وصفش عقلِ صاحب نطق، لال است
نتوان گفت که این قافله وا میماند
خسته و خُفته از این خیل جدا میماند
دل زنده شود کز تو حیاتی طلبد
جان باز رهد کز تو نجاتی طلبد