اهل ولا چو روی به سوی خدا کنند
اول به جان گمشدۀ خود دعا کنند
غرقۀ شک! غرق باور شو که چندان دیر نیست
در شط باور شناور شو، که چندان دیر نیست
امشب تمام مُلک و مَلک در ترنم است
چون موسم دمیدن خورشید هفتم است
ای دلنگران که چشمهایت بر در...
شرمنده که امروز به یادت کمتر...
ای به بقیع آمده! هشیار باش
خفته چرا چشم تو؟ بیدار باش
تو قلّهنشین بام خوبیهایی
تنها نه نشان که نام خوبیهایی
اینجا فروغ عشق و صفا موج میزند
نور خدا به صحن و سرا، موج میزند
با دشمن خویشیم شب و روز به جنگ
او با دم تیغ آمده، ما با دل تنگ
ما حلقه اگر بر در مقصود زدیم
از بندگی حضرت معبود زدیم
من به پابوسی تو آمدهام
شهر گلدستههای رنگارنگ
ای کوی تو، کعبۀ خلایق
طالع ز رخ تو، صبح صادق
ای نقطهٔ عطف آفرینش
روح ادب و روان بینش
فریاد اگرچه در تو پنهان بودهست
خورشید تکلّمت فروزان بودهست
برخیز که راه رفته را برگردیم
با عشق به آغوش خدا برگردیم
ساز غم گر ترانهای میداشت
آتش دل، زبانهای میداشت