غریبِ در وطن، میسوخت آن شب
درون خویشتن، میسوخت آن شب
سر و پای برهنه میبرند آن پیر عاشق را
که بر دوشش نهاده پرچم سوگ شقایق را
ای حضرت خورشید بلاگردانت
ای ماه و ستاره عاشق و حیرانت
خورشید که بوسه بر رخ خاور زد
در سینه دلش مثل پرستو پر زد
هر کس که شود پاک سرشت از اینجاست
تعیین مسیر سرنوشت، از اینجاست
ماهی، که عجبتر است از «کهف و رقیم»
جبریل بر آستان او هست مقیم
ای آنکه غمت وقف دلِ یاران شد
بر سینه نشست و از وفاداران شد
در مطلع شعر تو نچرخانده زبان را
لطف تو گرفت از من بیچاره امان را
از جوش مَلَک در این حرم هنگامهست
اینجاست که هر فرشته، گلگون جامهست
حُسنت، به هزار جلوه آراسته است
زیباییات از رونق مه کاسته است
چشم تو نوازشگر و مهرافروز است
در عمق نگاه تو غمی جانسوز است