دل جام بلی ز روی میل از تو گرفت
تأثیر، ستارهٔ سهیل از تو گرفت
جبریل گل تبسّم آورد از عرش
راهی غدیر شد خُم آورد از عرش
هنوز ماتم زنهای خونجگر شده را
هنوز داغ پدرهای بیپسر شده را
دل در صدف مهر علی، دل باشد
جانها به ولایش متمایل باشد
ای آسمان به راز و نیازت نیازمند
آه ای زمین به سوز و گدازت نیازمند
زمین از برگ، برگ از باد، باد از رود، رود از ماه
روایت کردهاند اردیبهشتی میرسد از راه
تنها نه خلیل را مدد کرد بسی
شد همنفس مسیح در هر نفسی
ما را نمانده است دگر وقت گفتگو
تا درد خویش با تو بگوییم موبهمو
برخاست، که عزم و استواری این است
بنشست، که صبر و بردباری این است
در جام دیده اشک عزا موج میزند
در صحن سینه شور و نوا موج میزند
با آن که آبدیدۀ دریای طاقتیم
آتش گرفتهایم که غرق خجالتیم
علی که بی گل رویش، جهان قوام نداشت
بدون پرتو او، روشنی دوام نداشت