پس از چندین و چندین سال آمد پیکرش تازه
نگاهش از طراوت خیستر، بال و پرش تازه
ای کاش فراغتی فراهم میشد
از وسعت دردهای تو کم میشد
بد نیست که از سکوت تنپوش کنی
غوغای زمانه را فراموش کنی
در وسعت شب سپیدهای آه کشید
خورشید به خون تپیدهای آه کشید
شبنشینانِ فلک چشم ترش را دیدند
همهشب راز و نیاز سحرش را دیدند
صبحی گره از زمانه وا خواهد شد
راز شب تار، برملا خواهد شد