چون کوفه که چهرهای پر از غم دارد
این سینه، دلی شکسته را کم دارد
آنجا كه حرف توست دگر حرف من كجاست؟
در وصل جای صحبت از خویشتن كجاست؟
مثل پرندهای که بیبال و پر بماند
فرزند رفته باشد اما پدر بماند
فکر میکردم که قدری استخوان میآورند
بعد فهمیدم که با تابوت، جان میآورند
یک کوه رشید دادهام ای مردم!
یک باغ امید دادهام ای مردم!
گفتم سر آن شانه گذارم سر خود را
پنهان کنم از چشم تو چشم تر خود را
خوش باد دوباره یادی از جنگ شدهست
دریاچۀ خاطرات خونرنگ شدهست
برگرد ای توسل شبزندهدارها
پایان بده به گریۀ چشمانتظارها
چون آينه، چشم خود گشودن بد نيست
گرد از دل بيچاره زدودن بد نيست