پس سرخ شد عمامۀ آن سیّد جلیل
تیغ آن چنان زدند که لرزید جبرئیل
جمعه برای غربت من روز دیگریست
با من عجیب دغدغۀ گریهآوریست
سر زد ز شرق معركه، آن تیغ گرمْسیر
عشق غیور بود و برآمد به نفی غیر
گفتم به گل عارض تو کار ندارد؛
دیدم که حیایی شررِ نار ندارد
اینک زمان، زمان غزلخوانی من است
بیتیست این دو خط که به پیشانی من است