بر شانۀ یارش بگذارد سر را
بردارد اگر او قدمی دیگر را
ای بستۀ تن! تدارک رفتن کن
تاریک نمان، چشم و دلی روشن کن
ای به چشمت آسمان مهر، تا جان داشتی
ابرهای رحمتت را نذر جانان داشتی
انگار پی نان و نوایید شما
چون مردم کوفه بیوفایید شما
باز در پردۀ عشاق صلایی دیگر
میرسد از طرف کربوبلایی دیگر
ای دلنگران که چشمهایت بر در...
شرمنده که امروز به یادت کمتر...
حُر باش و ادب به زادۀ زهرا کن
خود را چو زهیر، با حیا احیا کن
با دشمن خویشیم شب و روز به جنگ
او با دم تیغ آمده، ما با دل تنگ
برخیز که راه رفته را برگردیم
با عشق به آغوش خدا برگردیم