مرا از حلقۀ غمها رها کن
مرا از بند ماتمها رها کن
بانو غم تو بهار را آتش زد
داغت دل بیقرار را آتش زد
چشمهایم را به روی هرکه جز تو بود بست
قطرۀ اشکی که با من بوده از روز الست
امشب ردیف شد غزلم با نمیشود
یا میشود ردیف كنم یا نمیشود
همیشه خاک پای همسفرهاست
سرش بر شانۀ خونینجگرهاست
وا کن به انجماد زمین چشمهات را
چشمی که آب کرده دل کائنات را
از جوار عرش سرزد آفتاب دیگری
وا شد از ابوا به روی خلق، باب دیگری...
مرا بنویس باران، تا ببارم
یکی از داغداران... تا ببارم
شب تا سحر از عشق خدا میسوزی
ای شمع! چقدر بیصدا میسوزی
شد وقت آنكه از تپش افتند كائنات
خورشید ایستاد كه «قد قامتِ الصّلاة»
نه پاره پاره پاره پیکرت را
نه حتّی مشتی از خاکسترت را
آب و جارو میکنم با چشمم این درگاه را
ای که درگاهت هوایی کرده مهر و ماه را
در دل نگذار این همه داغ علنی را
پنهان نکن از ما غم دور از وطنی را