اذان میافکند یکباره در صحرا طنینش را
و بالا میزند مردی دوباره آستینش را
دستی كه طرح چشم تو را مست میكشید
صد آسمان ستاره از آن دست میكشید
وانهادهست به میدان بدنش را این بار
همره خویش نبردهست تنش را این بار
سلام ای بادها سرگشتهٔ زلف پریشانت
درود ای رودها در حسرت لبهای عطشانت
چون دید فراز نی سرش را خورشید
بر خاک تن مطهرّش را خورشید
اگرچه داد به راهِ خدای خود سر را
شکست حنجر او خنجر ستمگر را