با فرق شکسته، دل خون، چهرۀ زرد
از مسجد کوفه باز میگردد مرد
موعود خدا، مرد خطر میخواهد
آری سفر عشق، جگر میخواهد
دلی برای سپردن به آن دیار نداشت
برای لحظۀ رفتن دلش قرار نداشت
رویش را قرص ماه باید بکشد
چشمانش را سیاه باید بکشد
در سایۀ این حجاب نوری ازلیست
هر چند زن است اما آواش جلیست
بادها عطر خوش سیب تنش را بردند
سوختند و خبر سوختنش را بردند
چشمهایت روضه خوانی میکند
اشکها را ساربانی میکند
از بدر، از خیبر علی را میشناسند
یاران پیغمبر علی را میشناسند
این جشنها برای من آقا نمیشود
شب با چراغ عاریه فردا نمیشود!
قندیل و شمعدان و چراغان
آیینه و بلور و کبوتر
جايی برای كوثر و زمزم درست كن
اسما برای فاطمه مرهم درست كن
کوه آهسته گام برمیداشت
پیکر آفتاب بر دوشش
یک عمر در حوالی غربت مقیم بود
آن سیدی که سفرهٔ دستش کریم بود
راضی به جدايی از برادر نشده
با چند اماننامه کبوتر نشده
خورشید بود و جانب مغرب روانه شد
چون قطره بود و غرق شد و بیکرانه شد
جاده ماندهست و من و اين سر باقى مانده
رمقی نيست در اين پيکر باقى مانده