ای غم، تو که هستی؟ از کجا میآیی؟
هر دم به هوای دل ما میآیی
بادها عطر خوش سیب تنش را بردند
سوختند و خبر سوختنش را بردند
چشمهایت روضه خوانی میکند
اشکها را ساربانی میکند
محمّدا به که مانی؟ محمّدا به چه مانی؟
«جهان و هر چه در او هست صورتاند و تو جانی»
این جشنها برای من آقا نمیشود
شب با چراغ عاریه فردا نمیشود!
چه کُند میگذرد لحظههای دور از تو
نمیکنند مگر لحظهها عبور از تو
جايی برای كوثر و زمزم درست كن
اسما برای فاطمه مرهم درست كن
یک عمر در حوالی غربت مقیم بود
آن سیدی که سفرهٔ دستش کریم بود
خورشید بود و جانب مغرب روانه شد
چون قطره بود و غرق شد و بیکرانه شد
از نو شکفت نرگس چشمانتظاریام
گل کرد خارخار شب بیقراریام