شبیه ذره از خورشید میگیرم صفاتم را
و قطرهقطره از حوض حرم آب حیاتم را
پروندۀ جرم مستند را چه کنم؟
شرمندگی الی الابد را چه کنم؟
برای از تو سرودن، زبان ما بستهست
که در برابر تو، شعر، دست و پا بستهست
رو به زیبایی او چشم تماشاست بلند
سمت بخشندگیاش دست تمناست بلند
در شور و شر حجاز تنهاست علی
در نیمهشبِ نماز تنهاست علی
بر مزاری نشست و پیدا شد
حس پنهان مادر و فرزند
آن جانِ جهانِ جود برمیگردد
ـ بر اجدادش درود ـ برمیگردد
آمد عروس حجلۀ خورشید در شهود
در کوچهای نشست که سر منزل تو بود
باز هم آب بهانه شد و یادت کردم
یادت افتادم و با گریه عبادت کردم
مردی که دلش به وسعت دریا بود
مظلومتر از امام عاشورا بود
خزان نبیند بهار عمری که چون تو سروی به خانه دارد
غمین نگردد دلی که آن دل طراوتی جاودانه دارد
چشمت به پرندهها بهاری بخشید
شورِ دل تازهای، قراری بخشید
چند روزیست فقط ابر بهاری شب و روز
ابر گریانی و جز اشک نداری شب و روز