گفت: در میزنند مهمان است
گفت: آیا صدای سلمان است؟
باز هم اربعین رسیده بیا
باز هم از تو بیخبر ماندم
کاروان رفت و اهلِ آبادی
اشک بودند و راه افتادند
حرف او شد که شد دلم روشن
در دلم شوق اوست کرده وطن
دختری ماند مثل گل ز حسین
چهرهاش داغ باغ نسرین بود
امشب از آسمان چشمانت
دستهدسته ستاره میچینم
دل من! در هوای مولا باش
یار بیادعای مولا باش
ای رسول خدای را همدم!
در حریم رسالتش مَحرم
با حضورت ستارهها گفتند
نور در خانهٔ امام رضاست
هستی ما چو پلک وا میکرد
به حضور تو التجا میکرد
دور تا دور حوض خانهٔ ما
پوکههای گلوله گل دادهست
زیر باران دوشنبه بعدازظهر
اتفاقی مقابلم رخ داد
کوه آهسته گام برمیداشت
پیکر آفتاب بر دوشش
من به پابوسی تو آمدهام
شهر گلدستههای رنگارنگ
شب آخر هنوز یادم هست
خیمه زد عطر سیب در سنگر
صبح صادق که میدمد دل من
سرخوش از بادۀ حضور شود
دل اگر تنگ و جان اگر خستهست
گاه گاهی اگر پریشانیم
زخم من کهنه زخم تو تازه
زخمی پنجههای بیرحمیم
قصد، قصد زیارت است اما
مانده اول دلم کجا برود
دم به دم تا همیشه قلب پدر
با نفسهای تو هماهنگ است
میرسم خسته میرسم غمگین
گرد غربت نشسته بر دوشم
نیزه دارت به من یتیمی را
داشت از روی نی نشان میداد
ما همه از تبار سلمانیم
با علی ماندهایم و میمانیم