ماه غریب جادّهها، همسفر نداشت
شب در نگاه ماه، امید سحر نداشت
شبی که آینهام را به دستِ خاک سپردم
هزار بار شکستم، هزار مرتبه مردم
آهای باد سحر! باغ سیب شعلهور است
برس به داد دل مادری که پشت در است
کنار فضّه صمیمانه کار میکردی
به کار کردن خود افتخار میکردی
هزار سال گذشت و هزار بار دگر،
تو ایستادهای آنجا در آستانۀ در!
چه آشناست صدایی که رنگ غربت داشت
و دفتر لب او از پدر روایت داشت
میرود از آن سَرِ دنیا خبر میآورد
شعر در وصف تو باشد بال در میآورد
عطر تن پیمبر از این خانه میرود
بال ملک معطر از این خانه میرود
دری که بین تو و دشمن است خیبر نیست
وگرنه مثل علی هیچکس دلاور نیست
چه شد که یاس من آشفته است و تاب ندارد؟
سؤال بحث برانگیز من جواب ندارد
در شهر اگر هیچ کسی را غم دین نیست
تا فاطمه زندهست علی خانهنشین نیست
ای آسمان رها شده در بیقراریات
خورشید رنگ باخته از شرمساریات
پرندهها همه در باد، تار و مار شدند
نگاهها همه از اشک، جويبار شدند
یارب نرسد آفتی از باد خزانش
آن یاس که شد دیدۀ نرگس نگرانش
هر سو شعاع گنبد ماه تمام توست
در کوه و در درخت، شکوه قیام توست
نه مثل سارهای و مریم، نه مثل آسیه و حوّا
فقط شبیه خودت هستی، فقط شبیه خودت زهرا
محکوم شد زمین به پیمبر نداشتن
مجبور شد به سورۀ کوثر نداشتن
تفسیر او به دست قلم نامیسّر است
در شأن او غزل ننویسیم بهتر است
چشمهایم را به روی هرکه جز تو بود بست
قطرۀ اشکی که با من بوده از روز الست
امشب ردیف شد غزلم با نمیشود
یا میشود ردیف كنم یا نمیشود
ماهی که یک ستاره به هفت آسمان نداشت
جز هالهای کبود از او کس نشان نداشت
مدینه با تو به ماهی دگر، نیاز نداشت
به روشنایی صبح و سحر نیاز نداشت