گنجشکان باغ را اجابت کردند
از باغ پس از خزان عیادت کردند
از باغ، گل و گلاب را میبردند
گلهای نخورده آب را میبردند
گفت آن که دل تیر ندارد برود
یا طاقت شمشیر ندارد برود
ما عشق تو را به سینه اندوختهایم
در آتش عشق، بال و پر سوختهایم
آيينهای و برايت آه آوردم
در محضر تو دلی سياه آوردم
گر زنده دلی مرام تکریم بگیر
ور مرده دلی مجلس ترحیم بگیر
از دور به من گوشۀ چشمی بفکن
نزدیک به خویش ساز و کن دور ز «من»
برخیز که راه رفته را برگردیم
با عشق به آغوش خدا برگردیم