آن نور همیشه منجلی فاطمه است
سرّ ابدی و ازلی فاطمه است
او جان پیمبر است و جانش مولاست
نور حسن و حسین در او پیداست
یک کوه رشید دادهام ای مردم!
یک باغ امید دادهام ای مردم!
دانی که چرا مثل گُل افروختهای؟
هم ساختهای با غم و هم سوختهای؟
کس راز حیات او نداند گفتن
بایست زبان به کام خود بنهفتن
این کیست به شوق یک نگاه آمده است
در خلوت شب به بزم آه آمده است
بانو غم تو بهار را آتش زد
داغت دل بیقرار را آتش زد
بر سر درِ آسمانیِ این خانه
دیدم مَلَکی نشسته چون پروانه
ای عشق نبی سرشته با آب و گِلت
ای مِهر علی، روشنیِ جان و دلت
چون «فاطمه» هیچ واژهای ناب نبود
روشنتر از او، آینه و آب نبود
با بستن سربند تو آرام شدند
در جادۀ عشق، خوشسرانجام شدند
در هر نفس نسیم، بوی آه است
در شبنم - اشک گل - تبی جانکاه است
میزد به رُخم ولی، ولی را میکشت
آن مظهر ذات ازلی را میکشت
آتش: شده از خجالت روی تو آب
خانه: شده بعد رفتن تو بیخواب
اسرار تو در صفات و اسما مخفیست
مانند خدا که آشکارا مخفیست
سجادۀ خویش را که وا میکردی
تا آخر شب خدا خدا میکردی
از اشک هوای چشمها تر شده است
ابر آمده است و سایهگستر شده است
ما در دل خود مهر تو اندوختهایم
با آتش عشق تو بر افروختهایم
دیدی که چگونه من شهید تو شدم
هنگام نماز، رو سفید تو شدم
با ذکر حسین بن علی غوغا شد
درهای حرم با صلواتی وا شد
از غیب ترنم حضوری آمد
از قلۀ آسمان چه نوری آمد