ای عشق نبی سرشته با آب و گِلت
ای مِهر علی، روشنیِ جان و دلت
زنی از خاک، از خورشید، از دریا، قدیمیتر
زنی از هاجر و آسیه و حوا قدیمیتر
زبان با نام زهرا خو گرفتهست
گل یاس آبرو از او گرفتهست
کوه بودم، بلند و باعظمت
روی دامان دشت جایم بود
گفت: در میزنند مهمان است
گفت: آیا صدای سلمان است؟
نه مثل سارهای و مریم، نه مثل آسیه و حوّا
فقط شبیه خودت هستی، فقط شبیه خودت زهرا
محکوم شد زمین به پیمبر نداشتن
مجبور شد به سورۀ کوثر نداشتن
بلبلی سوخت در آتش به فغان هیچ نگفت
لاله پژمرد و، ز بیداد خزان هیچ نگفت
میزد به رُخم ولی، ولی را میکشت
آن مظهر ذات ازلی را میکشت
تفسیر او به دست قلم نامیسّر است
در شأن او غزل ننویسیم بهتر است
امشب ردیف شد غزلم با نمیشود
یا میشود ردیف كنم یا نمیشود
آتش: شده از خجالت روی تو آب
خانه: شده بعد رفتن تو بیخواب
ماهی که یک ستاره به هفت آسمان نداشت
جز هالهای کبود از او کس نشان نداشت
دلش میخواست تا قرآن بخواند
دلش میخواست تا دنیا بداند
سجادۀ خویش را که وا میکردی
تا آخر شب خدا خدا میکردی
از اشک هوای چشمها تر شده است
ابر آمده است و سایهگستر شده است
ما در دل خود مهر تو اندوختهایم
با آتش عشق تو بر افروختهایم
مدینه با تو به ماهی دگر، نیاز نداشت
به روشنایی صبح و سحر نیاز نداشت
دلی سوز صدایت را نفهمید
مسلمانی، خدایت را نفهمید
یا بر سر زانو بگذارید سرم را
یا آنکه بخوانید به بالین، پسرم را
ماهی، که عجبتر است از «کهف و رقیم»
جبریل بر آستان او هست مقیم
میبینمت میانۀ میدان غریبتر
یعنی که از تمام شهیدان غریبتر
اگر خدا به زمین مدینه جان میداد
و یا به آن در و دیوارها دهان میداد
سکهها ایمانشان را برد، بیعتها شکست
یک به یک سردارها رفتند قیمتها شکست