پشیمانم که راه چاره بر روی شما بستم
سراپا حیرتم! از خویش میپرسم چرا بستم؟
بهار و باغ و باران با تو هستند
شکوه و شوق و ایمان با تو هستند
لالۀ سرخی و از خون خودت، تر شدهای
بیسبب نیست که اینگونه معطر شدهای
دلم امشب گدای سامرّاست
از تو غیر از تو را نخواهم خواست
تا حضور تو، دلِ خسته مسافر شده است
توشه برداشته از گریه و زائر شده است
تا در حریم امن ولا پا گذاشتهست
پا جای پای حضرت زهرا گذاشتهست
دلش میخواست تا قرآن بخواند
دلش میخواست تا دنیا بداند
همپای خطر همسفر زینب بود
همراز نماز سحر زینب بود