امشب شکوه عشق جهانگیر میشود
روح لطیف عاطفه تصویر میشود
کمر بر استقامت بسته زینب
که یکدم هم ز پا ننشسته زینب
با کلامُ اللهِ ناطق همکلام!
ای سکینه! بر کراماتت سلام!
نوای کاروانت را شنیدم
دوباره سوی تو با سر دویدم
عشق، هر روز به تکرار تو برمیخیزد
اشک، هر صبح به دیدار تو برمیخیزد
پرده برمیدارد امشب، آفتاب از نیزهها
میدمد یک آسمان خورشید ناب از نیزهها
ای مرهم زخم دل و غمخوار پدر!
هم غمخور مادری و هم یار پدر
بیاور با خودت نور خدا را
تجلیهای مصباح الهدی را
شبی نشستم و گفتم دو خط دعا بنویسم
دعا به نیت دفع قضا بلا بنویسم
ماهی که یادگار ز پنج آفتاب بود
بر چهرهاش ز عصمت و عفت نقاب بود
ماه مولا شد حدیث طیر را با ما بخوان
در ولایش آشنا و غیر را با ما بخوان
سلام فاطمه، ای جلوۀ شکیبایی
که نور حُسن تو جان میدهد به زیبایی