سجادۀ سبز من چمنزاران است
اشکم به زلالی همین باران است
همنوا بود با چکاچک من
غرّش آسمان و هوهوی باد
آورده است بوی تو را کاروان به شام
پیچیده عطر واعطشای تو در مشام
عشق تو در تمامی عالم زبانزد است
بیعشق، حال و روز زمین و زمان بد است
دری که بین تو و دشمن است خیبر نیست
وگرنه مثل علی هیچکس دلاور نیست
خاکریز شیعه و سنی در این میدان یکیست
خیمهگاه تفرقه با خانهٔ شیطان یکیست
حقیقت مثل خورشید است در یک صبح بارانی
نمیماند به پشت ابرهای تیره زندانی
هجده بهار رفت زمین شرمسار توست
آری زمین که هستی او وامدار توست
سلمان کیستید؟ مسلمان کیستید؟
با این نگاه، شیعهٔ چشمان کیستید؟