در دل بیخبران جز غم عالم غم نیست
در غم عشق تو ما را خبر از عالم نیست
خوشا آنان که چرخیدند در خون
خدا را ناگهان دیدند در خون
درختان را دوست میدارم
که به احترام تو قیام کردهاند
نی از تو حیات جاودان میخواهم
نی عیش و تَنعُّم جهان میخواهم
خداوندا به ذات کامل خویش
به دریاهای لطف شامل خویش
ای دوای درون خستهدلان
مرهم سینۀ شکستهدلان
ای وجود تو اصل هر موجود
هستی و بودهای و خواهی بود
چو موج از سفر ماهتاب میآید
از آب و آینه و آفتاب میآید
بهنام او که دل را چارهساز است
به تسبیحش زمین، مُهر نماز است