آن را که ز دردِ دینش افسونی هست
در یاد حسین، داغ مدفونی هست
تو کیستی که ز دستت بهار میریزد
بهار در قدمت برگ و بار میریزد
دری که بین تو و دشمن است خیبر نیست
وگرنه مثل علی هیچکس دلاور نیست
هجده بهار رفت زمین شرمسار توست
آری زمین که هستی او وامدار توست