بر شانۀ یارش بگذارد سر را
بردارد اگر او قدمی دیگر را
ای بستۀ تن! تدارک رفتن کن
تاریک نمان، چشم و دلی روشن کن
گر بر سر نفس خود امیری، مردی
ور بر دگری نکته نگیری، مردی
دل گفت مرا علم لَدُنّی هوس است
تعلیمم کن اگر تو را دسترس است
صلاة ظهر شد، ای عاشقان! اذان بدهید
به شوق سجده، به شمشیر خود امان بدهید
انگار پی نان و نوایید شما
چون مردم کوفه بیوفایید شما
وقتی نمازها همه حول نگاه توست
شاید که کعبه هم نگران سپاه توست
حُر باش و ادب به زادۀ زهرا کن
خود را چو زهیر، با حیا احیا کن
اذان بگو که شهیدان همه به صف شدهاند
که تیرها همه آمادهٔ هدف شدهاند