سر و پای برهنه میبرند آن پیر عاشق را
که بر دوشش نهاده پرچم سوگ شقایق را
ای دلنگران که چشمهایت بر در...
شرمنده که امروز به یادت کمتر...
«بشنو از نی چون حکایت میکند»
شیعه را در خون روایت میکند
در مطلع شعر تو نچرخانده زبان را
لطف تو گرفت از من بیچاره امان را
با دشمن خویشیم شب و روز به جنگ
او با دم تیغ آمده، ما با دل تنگ
برخیز که راه رفته را برگردیم
با عشق به آغوش خدا برگردیم