هر غنچه به باغ سوگوار تو شدهست
هر لاله به دشت داغدار تو شدهست
برخیز سحر ناله و آهی میکن
استغفاری ز هر گناهی میکن
تا نیست نگردی، رهِ هستت ندهند
این مرتبه با همتِ پستت ندهند
حاجی به طواف کعبه اندر تک و پوست
وَز سعی و طواف هرچه کردهست، نکوست
آن کس که تو را شناخت جان را چه کند؟
فرزند و عیال و خانمان را چه کند؟
بودند دو تن، به جان و دل دشمنِ تو
دادند به هم دست، پیِ کشتن تو
دل زنده شود کز تو حیاتی طلبد
جان باز رهد کز تو نجاتی طلبد
از دور به من گوشۀ چشمی بفکن
نزدیک به خویش ساز و کن دور ز «من»