اهل ولا چو روی به سوی خدا کنند
اول به جان گمشدۀ خود دعا کنند
غرقۀ شک! غرق باور شو که چندان دیر نیست
در شط باور شناور شو، که چندان دیر نیست
امشب تمام مُلک و مَلک در ترنم است
چون موسم دمیدن خورشید هفتم است
سرباز نه، این برادران سردارند
پس این شهدا هنوز لشکر دارند
«اَلا یا اَیها السّاقی اَدِر کأسا و ناوِلها»
که درد عشق را هرگز نمیفهمند عاقلها
آهسته میآید صدا: انگشترم آنجاست!
این هم کمی از چفیهام... بال و پرم آنجاست
مرا از حلقۀ غمها رها کن
مرا از بند ماتمها رها کن
ای به بقیع آمده! هشیار باش
خفته چرا چشم تو؟ بیدار باش
همیشه خاک پای همسفرهاست
سرش بر شانۀ خونینجگرهاست
اینجا فروغ عشق و صفا موج میزند
نور خدا به صحن و سرا، موج میزند
دلم میخواست عطر یاس باشم
کنار قاسم و عباس باشم
مرا بنویس باران، تا ببارم
یکی از داغداران... تا ببارم
ما حلقه اگر بر در مقصود زدیم
از بندگی حضرت معبود زدیم
من به پابوسی تو آمدهام
شهر گلدستههای رنگارنگ
نه پاره پاره پاره پیکرت را
نه حتّی مشتی از خاکسترت را
ای کوی تو، کعبۀ خلایق
طالع ز رخ تو، صبح صادق
ای نقطهٔ عطف آفرینش
روح ادب و روان بینش
از دید ما هر چند مشتی استخوان هستید
خونید و در رگهای این دنیا روان هستید
ساز غم گر ترانهای میداشت
آتش دل، زبانهای میداشت