تشنگان را سحاب پیدا شد
رحمت بیحساب پیدا شد
بر آستان درِ او، کسی که راهش هست
قبول و منزلت آفتاب و ماهش هست
سرم خزینۀ خوف است و دل سفینۀ بیم
ز کردۀ خود و اندیشۀ عذاب الیم
راه گم کردم، چه باشد گر بهراه آری مرا؟
رحمتی بر من کنی و در پناه آری مرا؟
از هالۀ انتظار، خواهد آمد
بر خورشیدی سوار خواهد آمد
مدینه حسینت کجا میرود؟
اگر میرود، شب چرا میرود؟
هرچند نفس نمانده تا برگردیم
با این دل منتظر، کجا برگردیم؟