همنوا بود با چکاچک من
غرّش آسمان و هوهوی باد
دل جام بلی ز روی میل از تو گرفت
تأثیر، ستارهٔ سهیل از تو گرفت
جبریل گل تبسّم آورد از عرش
راهی غدیر شد خُم آورد از عرش
عشق تو در تمامی عالم زبانزد است
بیعشق، حال و روز زمین و زمان بد است
آمد عروس حجلۀ خورشید در شهود
در کوچهای نشست که سر منزل تو بود
خاکریز شیعه و سنی در این میدان یکیست
خیمهگاه تفرقه با خانهٔ شیطان یکیست
حقیقت مثل خورشید است در یک صبح بارانی
نمیماند به پشت ابرهای تیره زندانی
دل در صدف مهر علی، دل باشد
جانها به ولایش متمایل باشد
تنها نه خلیل را مدد کرد بسی
شد همنفس مسیح در هر نفسی
مردی که دلش به وسعت دریا بود
مظلومتر از امام عاشورا بود
سلمان کیستید؟ مسلمان کیستید؟
با این نگاه، شیعهٔ چشمان کیستید؟
برخاست، که عزم و استواری این است
بنشست، که صبر و بردباری این است
خزان نبیند بهار عمری که چون تو سروی به خانه دارد
غمین نگردد دلی که آن دل طراوتی جاودانه دارد
چشمت به پرندهها بهاری بخشید
شورِ دل تازهای، قراری بخشید
علی که بی گل رویش، جهان قوام نداشت
بدون پرتو او، روشنی دوام نداشت