دل جام بلی ز روی میل از تو گرفت
تأثیر، ستارهٔ سهیل از تو گرفت
جبریل گل تبسّم آورد از عرش
راهی غدیر شد خُم آورد از عرش
نوزده سال مثل برق گذشت
نوزده سال از نیامدنت
بیا که آینۀ روزگار زنگاریست
بیا که زخمِزبانهای دوستان، کاریست
هنوز ماتم زنهای خونجگر شده را
هنوز داغ پدرهای بیپسر شده را
دل در صدف مهر علی، دل باشد
جانها به ولایش متمایل باشد
زمین از برگ، برگ از باد، باد از رود، رود از ماه
روایت کردهاند اردیبهشتی میرسد از راه
تنها نه خلیل را مدد کرد بسی
شد همنفس مسیح در هر نفسی
میان خاک سر از آسمان در آوردیم
چقدر قمری بیآشیان در آوردیم
این سواران کیستند انگار سر میآورند
از بیابانِ بلا، گویا خبر میآورند
ما را نمانده است دگر وقت گفتگو
تا درد خویش با تو بگوییم موبهمو
باز این چه شورش است، مگر محشر آمده
خورشید سر برهنه به صحرا در آمده
برخاست، که عزم و استواری این است
بنشست، که صبر و بردباری این است
علی که بی گل رویش، جهان قوام نداشت
بدون پرتو او، روشنی دوام نداشت