ای دلنگران که چشمهایت بر در...
شرمنده که امروز به یادت کمتر...
مرگ بر تازیانهها
تازیانههای بیامان، به گردههای بیگناه بردگان
دلتنگی همیشۀ بابا علی علی!
سردارِ لشکر من تنها علی علی!
در این کشتی درآ، پا در رکاب ماست دریاها
مترس از موج، بسم الله مجراها و مُرساها
تا آسمانت را کمی در بر بگیرد
یک شهر باید عشق را از سر بگیرد
در شهر مرا غیر شما کار و کسی نیست
فریاد اگر هم بکشم دادرسی نیست
آری همین امروز و فردا باز میگردیم
ما اهل آنجاییم، از اینجا باز میگردیم
با دشمن خویشیم شب و روز به جنگ
او با دم تیغ آمده، ما با دل تنگ
نه جسارت نمیکنم اما
گاه من را خطاب کن بانو
زود بیدار شدم تا سرِ ساعت برسم
باید اینبار به غوغای قیامت برسم
دور و بر خود میكشی مأنوسها را
اِذن پریدن میدهی طاووسها را
جان آمده رفته هیجان آمده رفته
نام تو گمانم به زبان آمده رفته
برخیز که راه رفته را برگردیم
با عشق به آغوش خدا برگردیم
دوباره گفتم: دیگر سفارشت نکنم
دوباره گفتم: جان تو و حسین، پسر!
قرار بود که عمری قرار هم باشیم
که بیقرار هم و غمگسار هم باشیم