سجادۀ سبز من چمنزاران است
اشکم به زلالی همین باران است
چون کوفه که چهرهای پر از غم دارد
این سینه، دلی شکسته را کم دارد
آورده است بوی تو را کاروان به شام
پیچیده عطر واعطشای تو در مشام
مصائب تو مگر از مسیح کمتر بود؟
چه قدر سهم دل آخرین پیمبر بود؟
قافله قافله از دشت بلا میگذرد
عشق، ماتمزده از شهر شما میگذرد
هنوز از جبهه میآید نسیم آشنای تو
خیالانگیز و رؤیایی عروج تا خدای تو
مدینه میروی آهسته از بقیع بپرس
که راز گم شدن قبر مادر ما چیست؟
یک کوه رشید دادهام ای مردم!
یک باغ امید دادهام ای مردم!
خوش باد دوباره یادی از جنگ شدهست
دریاچۀ خاطرات خونرنگ شدهست
زمین ز بتکدهها پُر شدهست، ابراهیم!
دوباره دور تفاخر شدهست ابراهیم
چون آينه، چشم خود گشودن بد نيست
گرد از دل بيچاره زدودن بد نيست