تو مثل کوی بنبستی، دل من!
تهیدستی، تهیدستی، دل من!
باید که برای تو سرِ دار بمیرم
یکباره به پایت صد و ده بار بمیرم
ای نفس! تو را نمازِ خجلتباریست
هر رکعت تو، منت بیمقداریست
با خزان آرزو حشر بهارم کردهاند
از شکست رنگ، چون صبح آشکارم کردهاند
ای در دلم محبت تو! هست و نیستم!
هستی تویی بدون تو من هیچ نیستم
جز ردّ قدمهای تو اینجا اثری نیست
این قلّه که جولانگه هر رهگذری نیست
مرد خرمافروش در زندان، راوی سرنوشت مختار است
حرفهایی شنیدنی دارد، سخنانش کلید اسرار است
باید به دنبال صدایی در خودم باشم
در جستجوی کربلایی در خودم باشم
طبع و سخن و لوح و قلم گشته گهربار
در مدح گل باغ علی، میثم تمار
چون نخل، در ایستادگی، خفتن توست
دل مشتری شیوۀ دُرّ سفتن توست
برخیز که راه رفته را برگردیم
با عشق به آغوش خدا برگردیم