میرسد تا آسمان، نور از خیابان شما
ای بلا و فتنهها دور از خیابان شما
با ملت «الله اکبر»
از قدرت شیطان نگویید
دل را ز بىخودى سرِ از خود رمیدن است
جان را هواى از قفس تن پریدن است
بایست سمت درستی که باور من و توست
که باز دست خداوند یاور من و توست
آن شب دو چشمت چون دوتا قرص قمر بود
آن شب دلت دریا، نه، خیلی بیشتر بود
چقدر حادثه را به موبه مو مرور کند؟
چقدر عذر بیارد، بهانه جور کند؟
چه شد دوباره؟ صدای وحوش میآید!
صدای خندۀ شیطان به گوش میآید
از هر چه واژه، واژۀ زهرا فراتر است
بگذار ای قلم همه، بنویس کوثر است
بسیجیان علی دم به دم شهید شدند
که هم کنایه شنیدند و هم شهید شدند
و شیطان چه دارد؟ هیاهو هیاهو
هجوم صداها، از این سو از آن سو
با دردهای تازهای سر در گریبانم
اما پر از عطر امید و بوی بارانم
هیچ مردی در جهان مانند پیغمبر که نیست
هیچ بختی بهتر از پیوند پیغمبر که نیست
با چفیه و جلیقه و قرآن شهید شد
یعنی که در میانهٔ میدان شهید شد
چه دارد میشود؟ ای داد از این پاییز! نصرالله!
خودت تکذیب کن اخبار را! برخیز! نصرالله!
خبر داری که با این دل، دل عاشق چهها کردی؟
میان بُهتِ اندوه فراوانت رها کردی
سبکبال بر موجی از مه، به قاف تماشا رسیدند
به صبحِ تشرف به خورشید، به دیدار فردا رسیدند
کاش بیدار شوم، آمده باشی به خراسان
بعدِ کرمان و بشاگرد و گلستان و لرستان
دلا ز معرکه محنت و بلا مگریز
چو گردباد به هم پیچ و چون صبا مگریز
همان قاتل که ویران ساخت اردوگاه قانا را
همان غاصب که خونین کرد «صبرا و شتیلا» را
به جز دریغ، چه از دست من برآمده است؟!
مرا به غزه ببر، طاقتم سرآمده است
من به غمهای تو محتاجتر از لبخندم
من به این ناله به این اشک، ارادتمندم
شادی هر دو جهان بیتو مرا جز غم نیست
جنت بیتو عذابش ز جهنم کم نیست
تو را همراه خود آوردهاند از شرق بارانها
تو را ای زادهٔ شرقیترین خورشید دورانها
نشستم پیش او از خاک و از باران برایم گفت
خدا را یاد کرد، از خلقت انسان برایم گفت
میان شعله میسوزد مگر باران؟ نمیسوزد
اگرچه «جسم» هم آتش بگیرد، «جان» نمیسوزد