ای در تو عیانها ونهانها همه هیچ
پندار یقینها و گمانها همه هیچ
در شهر دلی، به شوق پرواز نبود
با حنجرهٔ باغ، همآواز نبود
بیهوده مکن شکایت از کار جهان
اسرار نمیشوند همواره عیان
هرچند نفس نمانده تا برگردیم
با این دل منتظر، کجا برگردیم؟
کس چون تو طریق پاکبازی نگرفت
با زخم نشان سرفرازی نگرفت
از علم شود مرد خدا حقبینتر
عطر نفسش ز باغِ گل رنگینتر
آنان که به کار عشق، بودند استاد
کردند «ز دست دیده و دل فریاد»
دل در صدف مهر علی، دل باشد
جانها به ولایش متمایل باشد
در دست سپیده، برکاتی دگر است
پیغام سحر را، کلماتی دگر است
ای جان جهان، عیان تو را باید دید
با دیدهٔ خونفشان تو را باید دید
در تیررس است، گرچه از ما دور است
این مشت فقط منتظر دستور است
آيينهای و برايت آه آوردم
در محضر تو دلی سياه آوردم
منشق شده ماه از جبین در شب قدر
خورشید به خون نشسته بین در شب قدر
ايمان و امان و مذهبش بود نماز
در وقت عروج، مركبش بود نماز
ای كاش سحر آينۀ جانم بود
جان عرصۀ تركتاز جانانم بود
کی غیرت مردانۀ ما بگذارد
دشمن به حریم خانه پا بگذارد؟
امروز وطن معنی غم را فهمید
با سایهٔ جنگ، متّهم را فهمید
از عمر دو روزی گذران ما را بس
یک لحظۀ وصل عاشقان ما را بس
هشدار! گمان بینیازی نکنیم
با رنگ و درنگ، چهرهسازی نکنیم
حرف تو به شعر ناب پهلو زده است
آرامش تو به آب پهلو زده است
با شمعِ گمان، به صبح ایمان نرسد
بیجوششِ جان، به کوی جانان نرسد
هنگام دعا قلب حزین داشته باش
یعنی که دلی خدایبین داشته باش
مردان غیور قصّهها برگردید
یک بار دگر به شهر ما برگردید