پیکار علیه ظالمان پیشهٔ ماست
جان در ره دوست دادن اندیشهٔ ماست
آن لاله که عشق و خون بهارش بودند
گلهای مدینه داغدارش بودند
تا چند از این داغ لبالب باشیم
در آتشِ آه و حسرت و تب باشیم
هر چند قدش خمیده، امّا برپاست
چندیست نیارمیده، امّا برپاست
افزون ز تصور است شیداییِ من
این حال خوش و غم و شکیبایی من
با جان و دل آورده اگر آوردهست
خورشید دو تا قرص قمر آوردهست
ما دامن خار و خس نخواهیم گرفت
پاداش عمل ز کس نخواهیم گرفت
میخواست که او برهنهپا برگردد
شرمنده، شکسته، بیصدا برگردد
میآمد و سربهزیر و شرمندهٔ تو
با گریهاش آمیخت شکرخندهٔ تو
خورشید به خون نشستهام، آه! رسید
آهِ منِ دلشکسته تا ماه رسید
تا لوح فلق، نقش به نام تو گرفت
خورشید، فروغ از پیام تو گرفت
با اشک تو رودها درآمیختهاند
از شور تو محشری بر انگیختهاند
آن کشته که دین زنده به نامش باشد
پاینده نماز از قیامش باشد
عالم همه خاک کربلا بایدمان
پیوسته به لب، خدا خدا! بایدمان
یک روز به هیأت سحر میآید
با سوز دل و دیدهٔ تر میآید
تنها نه کسی تو را هماورد نبود
یک مردِ نبرد، یار و همدرد نبود
چون نخل، در ایستادگی، خفتن توست
دل مشتری شیوۀ دُرّ سفتن توست
شعر از مه و مهرِ شبشکن باید گفت
از فاطمه و ابالحسن باید گفت
هر کس نتواند که به ما سر بزند
در غربت آسمان ما پر بزند