ای به چشمت آسمان مهر، تا جان داشتی
ابرهای رحمتت را نذر جانان داشتی
وجود، ثانیه ثانیه در تو فانی شد
طلیعۀ غزلی صاحبالزمانی شد
خورشید! بتاب و برکاتی بفرست
ای ابر! ببار آب حیاتی بفرست
جان به پیکر داشت وقتی مشکها جان داشتند
کاش میشد ابرها آن روز باران داشتند
بر نبض این گهواره نظم کهکشان بستهست
امید، بر شش ماه عمر او زمان بستهست
باز در پردۀ عشاق صلایی دیگر
میرسد از طرف کربوبلایی دیگر
صحبت از دستی که رزق خلق را میداد شد
هر کجا شد حرف از آن بانو به نیکی یاد شد
میان هلهله سینه مجال آه نداشت
برای گریه شریکی نبود و چاه نداشت
هر چقدر این خاک، بارانخورده و تر میشود
بیشتر از پیشتر جانش معطر میشود
به باران فکر کن... باران نیاز این بیابان است
ترکهای لب این جاده از قحطی باران است
مسافری که همیشه سر سفر دارد
برای همسفران حکم یک پدر دارد
نه از لباس کهنهات نه از سرت شناختم
تو را به بوی آشنای مادرت شناختم
همچون نسیم صبح و سحرگاه میرود
هرکس میان صحن حرم راه میرود
نور تو، روح مرا منزل به منزل میبرد
کشتی افتاده در گِل را به ساحل میبرد