در قاب عکست میتواند جان بگیرد
این عشق پابرجاست تا تاوان بگیرد
در وصف تو کس، روشن و خوانا ننوشتهست
ای هر که نویسد ز تو، گویا ننوشتهست!
بهارِ آمدنت میبرد زمستان را
بیا که تازه کنم با تو هر نفس جان را
بعد از آن غروب تلخ، جان زخمی رباب
بیتو خو گرفته با زخمههای آفتاب
دوباره پیرهن از اشک و آه میپوشم
به یاد ماتم سرخت، سیاه میپوشم
گاهی دلم به یاد خدا هست و گاه نیست
اقرار میکنم که دلم سر به راه نیست
از روی توست ماه اگر اینسان منوّر است
از عطر نام توست اگر گل، معطّر است
آرامش موّاج دریا چشمهایش
دور از تعلقهای دنیا چشمهایش
مردان غیور قصّهها برگردید
یک بار دگر به شهر ما برگردید
دل سپردیم به چشم تو و حرکت کردیم
بعدِ یک عمر که ماندیم...که عادت کردیم