آه کوفه چقدر تاریک است
ماه دیگر کنار چاه نرفت
عمری به فکر مردمان شهر بودی
اما کسی حالا به فکر مادرت نیست
توفان و باد و خورشید
بیداد کرد آن سال
گرچه درمانده و خستهام من
دل به مِهر رضا بستهام من
نوزده سال مثل برق گذشت
نوزده سال از نیامدنت
هم تو هستی مقابل چشمم
هم غمت کرده دل به دل منزل
آوردهام دو ظرف پر از رنگ، سبز و سرخ
یک رنگ را برای خودت انتخاب کن
انبوه تاول بر تنت سر باز کرده
این هم نشان دیگری از سرفرازیست
بر مزاری نشست و پیدا شد
حس پنهان مادر و فرزند
قندیل و شمعدان و چراغان
آیینه و بلور و کبوتر
دیر سالیست هر چه میخواهم
از تو یک واژه درخورت گویم
آمدی، بوی آشنا داری
آمدی از دیار آتش و دود
به روزگار سیاهی که شب حصار نداشت
جهان جزیرۀ سبزی در اختیار نداشت
علی بود و همراز او فاطمه
و گلهای روییده در باغشان
آه ای شهر دوستداشتنی
کوچه پس کوچههای عطرآگین
کوه بودم، بلند و باعظمت
روی دامان دشت جایم بود
باز هم اربعین رسیده بیا
باز هم از تو بیخبر ماندم
هوا پر شد از عطر نام حسین
به قربان عطر پراکندهاش
کاروان رفت و اهلِ آبادی
اشک بودند و راه افتادند