آسمان خشک و خسیس، ابرها بیضربان
ناودانها خاموش، جویها بیجریان
تکبیر میگفتند سرتاسر، ذَرّات عالم همزبان با تو
گویا زمین را بال و پر دادی، نزدیکتر شد آسمان با تو
پشت غزل شکست و قلم شد عصای او
هر جا که رفت، رفت قلم پا به پای او...
درخت، جلوۀ هموارۀ بهاران بود
اگرچه هر برگش قصۀ زمستان بود
ماه مدینه رو سوی ایران میآورد؟
یا آفتاب رو به خراسان میآورد؟
مانند تو غریب، زمین و زمان نداشت
انبوه دردهای تو را آسمان نداشت
هنوز میشنوم هقهق صدایت را
صدای آن نفس درد آشنایت را
قریه در قریه پریشان شده عطر خبرش
نافۀ چادر گلدار تو با مُشک تَرَش
نشاط انگیز نامت مینوازد روح عطشان را
تو مثل چشمهای! نوشیده و جوشیده انسان را
حس میشود همواره عطر ربنا از تو
آکنده شد زندان هارون از خدا از تو
هنوز اسیر سکوت تواند زندانها
و پایبند نگاهت دل نگهبانها
دل به دریا زد و دل از او کند
گرچه این عشق شعلهور شده بود
دل من! در هوای مولا باش
یار بیادعای مولا باش
دل گرمیام از دستهای توست، دل گرمیات از دستهای من
دیگر زبان سرخ من بسته است، حرفی بزن ای مقتدای من!
ای سجود با شكوه، و ای نماز بینظیر
ای ركوع سربلند، و ای قیام سربه زیر
دل شکسته...تن خسته، آمد از در ساعت
سلام داد و کمی مکث کرد باز به عادت
به کودکان و زنان احترام میفرمود
به احترام فقیران قیام میفرمود
دست مرا گرفت شبیه برادری
گفتم سلام، گفت سلام معطری
نگاه میکنم از آینه خیابان را
و ناگزیری باران و راهبندان را
نه قصّۀ شام و نمک و نان جوینش
نه غصۀ چاه و شب و آوای حزینش
به مسجد میرود معنا کند روح عبادت را
به مسجد میبرد با خود علی امشب شهادت را