با فرق شکسته، دل خون، چهرۀ زرد
از مسجد کوفه باز میگردد مرد
موعود خدا، مرد خطر میخواهد
آری سفر عشق، جگر میخواهد
رویش را قرص ماه باید بکشد
چشمانش را سیاه باید بکشد
در سایۀ این حجاب نوری ازلیست
هر چند زن است اما آواش جلیست
سرسبزی ما از چمن عاشوراست
در نای شهیدان، سخن عاشوراست
والایی قدرِ تو نهان نتوان کرد
خورشیدِ تو را نمیتوان پنهان کرد
کس چون تو طریق پاکبازی نگرفت
با زخم نشان سرفرازی نگرفت
آنجا که سکوت مرگ و استبداد است
خون شهدا، رساترین فریاد است
آن روز که شهر از تو پر غوغا بود
در خشمِ تو هیبت علی پیدا بود
دشمن که به حنجر تو خنجر بگذاشت
خاموش، طنین نای تو میپنداشت
راضی به جدايی از برادر نشده
با چند اماننامه کبوتر نشده
بر دامن او، گردِ مدارا ننشست
سقّا، نفسی ز کار خود وا ننشست
آن سو، همه برق نیزه و جوشن بود
این سو، دلی از فروغ حق روشن بود
پیکار علیه ظالمان پیشهٔ ماست
جان در ره دوست دادن اندیشهٔ ماست
تا لوح فلق، نقش به نام تو گرفت
خورشید، فروغ از پیام تو گرفت
آن کشته که دین زنده به نامش باشد
پاینده نماز از قیامش باشد
عالم همه خاک کربلا بایدمان
پیوسته به لب، خدا خدا! بایدمان