میروی دریا دل من! دست خالی برنگردی
از میان دردها با بیخیالی برنگردی
چون گنج، نهان کن غم پنهانی خویش
منما به کسی بی سر و سامانی خویش
ببین که با غم و اندوه بعد رفتن تو
میان معرکه ماییم و راه روشن تو
وقتی کسی حال دلش از جنس باران است
هرجای دنیا هم که باشد فکر گلدان است
بار بر بستهای ای دل، به سلامت سفرت
میبری قافلۀ اشک مرا پشت سرت
بگو با من که در آن روز و در آنجا چه میدیدی؟
شهید من! میان تیر و ترکشها چه میدیدی؟
مگر نه اینکه همان طفل غزه طفل من است
چرا سکوت کنم سینهام پر از سخن است
ای در دلم محبت تو! هست و نیستم!
هستی تویی بدون تو من هیچ نیستم
تو از تبار بهاران، تو از سلالۀ رودی
تویی که شعر شکفتن به گوش غنچه سرودی
از «الف» اول امام از بعد پیغمبر علیست
آمر امر الهی شاه دینپرور علیست
این شنیدم که چو آید به فغان طفل یتیم
افتد از نالۀ او زلزله بر عرش عظیم
پایان مسیرِ او پر از آغاز است
با بال و پرِ شکسته در پرواز است
عمریست که دمبهدم علی میگویم
در حال نشاط و غم علی میگویم
آنقدر بخشیدی که دستانت
بخشندگی را هم هوایی کرد