مسیح، خوانده مرا، وقت امتحان من است
زمان، زمانِ رجزخوانی جوان من است
ما دامن خار و خس نخواهیم گرفت
پاداش عمل ز کس نخواهیم گرفت
زهیر باش دلم! تا به کربلا برسی
به کاروان شهیدان نینوا برسی
سوارِ گمشده را از میان راه گرفتی
چه ساده صید خودت را به یک نگاه گرفتی
میخواست که او برهنهپا برگردد
شرمنده، شکسته، بیصدا برگردد
حسین آمد و آزاد از یزیدت كرد
خلاص از قفس وعده و وعیدت كرد
میآمد و سربهزیر و شرمندهٔ تو
با گریهاش آمیخت شکرخندهٔ تو
اگرچه عشق هنوز از سرم نیفتاده
ولی مسیر من و او به هم نیفتاده
بخواب بر سر زانوی خستهام، سر بابا
منم همان که صدا میزدیش: دختر بابا
روح بزرگش دمیدهست جان در تن کوچک من
سرگرم گفت و شنود است او با من کوچک من
رفتی و با غم همسفر ماندم در این راه
گاه از غریبی سوختم گاه از یتیمی
خورشید به خون نشستهام، آه! رسید
آهِ منِ دلشکسته تا ماه رسید
دوباره بوی خوش مشک ناب میآید
شمیم توست که با آب و تاب میآید
تا لوح فلق، نقش به نام تو گرفت
خورشید، فروغ از پیام تو گرفت
دلی که الفت دیرینه با بلا دارد
همیشه دست در آغوشِ اِبتلا دارد
دلا! بسوز که هنگام اشک و آه شدهست
دو ماه، جامهٔ احرام ما، سیاه شدهست
با اشک تو رودها درآمیختهاند
از شور تو محشری بر انگیختهاند
کاروان، کاروان شورآور
کاروان، اشتیاق، سرتاسر
آن کشته که دین زنده به نامش باشد
پاینده نماز از قیامش باشد
این قافله را راحله جز عشق و وفا نیست
در سینهٔ آیینه، جز آیین صفا نیست