تویی امیر جمل، وارث رشادت حیدر
لوای صبر و جهادی به روی دوش پیمبر
باران میآمد با دعای دستهایت
در دشت میرویید گل از ردّ پایت
فکر کردند که خورشید مکدر شده است
کوثری دیده و گفتند که ابتر شده است
پشت سر مسافر ما گریه میکند
شهری که بر رسول خدا گریه میکند
ای نام تو از صبح ازل زمزمۀ رود
ای زمزم جاری شده در مصحف داود
شدهست آینۀ حیّ لایموت، صفاتش
کسی که خورده لب خضر هم به آب حیاتش
صدای به هم خوردن بال و پر بود
گمانم که جبریل آن دور و بر بود
تیغ است و آتش است و هزاران فدایی است
هر جا که نام اوست هوا کربلایی است
میرسد پروانهوار آتشبهجانِ دیگری
این هم ابراهیمِ دیگر در زمانِ دیگری!
آمادهاند، گوش به فرمان، یکی یکی
تا جان نهند بر سر پیمان یکی یکی
غم داغ تو را با هیچکس دیگر نخواهم گفت
برایت روضه میخوانم ولی از سر نخواهم گفت
به همین زودی از این دشت سپیدار بروید
یا لثارات حسین از لب نیزار بروید
شگفتا راه عشق است این، که مرد جاده میخواهد
حریفی پاکباز و امتحان پسداده میخواهد
از مرز رد شدیم ولی با مصیبتی
با پرچم سیاه به همراه هیأتی
کمک کنید به نوباوگان جنگزده
به آهوان هراسیدۀ پلنگزده
به سنگ نام تو را گفتم و به گریه درآمد
به گوش کوه سرودم تو را و چشمه برآمد
بار بر بستهای ای دل، به سلامت سفرت
میبری قافلۀ اشک مرا پشت سرت
غریبم، جز تو میدانم رفیق و آشنایی نیست
صدایت میزند اندوه من، جز تو خدایی نیست
کربلا گفتم، دلم لرزید، گفتم: یا حسین
اشک روی گونهام غلتید، گفتم: یا حسین
بیدل و خسته در این شهرم و دلداری نیست
غم دل با که توان گفت که غمخواری نیست
هرچه را خواهی بگیر از ما ولی غم را مگیر
غم دوای دردهای ماست مرهم را مگیر..
به زیر تیغ نداریم مدعا جز تو
شهید عشق تو را نیست خونبها جز تو