این اشکهای داغ را ساده نبینید
بَر دادن این باغ را ساده نبینید
خوشا آنان که چرخیدند در خون
خدا را ناگهان دیدند در خون
سبکبالان خرامیدند و رفتند
مرا بیچاره نامیدند و رفتند
بیا عاشقی را رعایت کنیم
ز یاران عاشق حکایت کنیم
تو زینت دلهایی ای اشک حماسی
از کربلا میآیی ای اشک حماسی
غبار خانه بروبید، عید میآید
ز کوچههاست که بوی شهید میآید
برخاستی تا روز، روز دیگری باشد
تقدیر فردا قصۀ زیباتری باشد
ما دردها و داغها را میشناسیم
غوغای باد و باغها را میشناسیم
شبم در حضوری لبالب گذشت
کدامین شبم مثل آن شب گذشت
شب است و سکوت است و ماه است و من
فغان و غم و اشک و آه است و من
مرا مبین که چنین آب رفته لبخندم
هنوز غرقهٔ امواج سرد اروندم