بر سر درِ آسمانیِ این خانه
دیدم مَلَکی نشسته چون پروانه
زنی از خاک، از خورشید، از دریا، قدیمیتر
زنی از هاجر و آسیه و حوا قدیمیتر
چون «فاطمه» هیچ واژهای ناب نبود
روشنتر از او، آینه و آب نبود
یارب نرسد آفتی از باد خزانش
آن یاس که شد دیدۀ نرگس نگرانش
نه مثل سارهای و مریم، نه مثل آسیه و حوّا
فقط شبیه خودت هستی، فقط شبیه خودت زهرا
اسرار تو در صفات و اسما مخفیست
مانند خدا که آشکارا مخفیست
مدینه با تو به ماهی دگر، نیاز نداشت
به روشنایی صبح و سحر نیاز نداشت
الا که مقدم تو مژدۀ سعادت داشت
به خاکبوسی راهت فرشته عادت داشت
گفتم از کوه بگویم قدمم میلرزد
از تو دم میزنم اما قلمم میلرزد
عرض حاجت با تو دارم یا امام عسکری
ای خدایت داده بر خلق دو عالم برتری
بر او سلام که شایستۀ سلام است او
که از سلالۀ ابن الرضا، به نام است او
رساندهام به حضور تو قلب عاشق را
دل رها شده از محنت خلایق را
ای روی تو قبلۀ خلایق
یا حضرت کاشفالحقایق
وا کن به انجماد زمین چشمهات را
چشمی که آب کرده دل کائنات را
همین بس است به مدحش محمد است محمد
حمید و حامد و محمود و احمد است محمد
ناگاه آمدی و صدایی شنیده شد
در صور عشق، سورۀ انسان دمیده شد
ایمان به رسول هاشمی مذهب ماست
پیوسته بر او دعای روز و شب ماست
هر دم از دامن ره، نوسفری میآمد
ولی این بار دگرگون خبری میآمد
حرف او شد که شد دلم روشن
در دلم شوق اوست کرده وطن
در کربلا شد آنچه شد و کس گمان نداشت
هرگز فلک به یاد، چنین داستان نداشت
شهر آینهدار میشود با یک گل
پروانهتبار میشود با یک گل
ناگهان صومعه لرزید از آن دقّ الباب
اهل آبادی تثلیث پریدند از خواب
از جوار عرش سرزد آفتاب دیگری
وا شد از ابوا به روی خلق، باب دیگری...