اهل ولا چو روی به سوی خدا کنند
اول به جان گمشدۀ خود دعا کنند
شب در دل خویش جستجویی کردیم
در اشک دوباره شستشویی کردیم
گفتیم آسمانی و دیدیم، برتری
گفتیم آفتابی و دیدیم، بهتری
غرقۀ شک! غرق باور شو که چندان دیر نیست
در شط باور شناور شو، که چندان دیر نیست
امشب تمام مُلک و مَلک در ترنم است
چون موسم دمیدن خورشید هفتم است
آن مرغ که پر زند به بام و در دوست
خواهد که دهد سر به دم خنجر دوست
ای نابترین معانی واژۀ خوب
ای جوشش خون گرمتان شهر آشوب
بیا ای دل از اینجا پر بگیریم
ره کاشانۀ دیگر بگیریم
بیا به خانۀ آلالهها سری بزنیم
ز داغ با دل خود حرف دیگری بزنیم
صبح بیتو رنگ بعد از ظهر یک آدینه دارد
بیتو حتّی مهربانی حالتی از کینه دارد
ای به بقیع آمده! هشیار باش
خفته چرا چشم تو؟ بیدار باش
پیغمبرانه بود ظهوری که داشتی
خورشید بود جلوۀ طوری که داشتی
اینجا فروغ عشق و صفا موج میزند
نور خدا به صحن و سرا، موج میزند
این خانواده آینههای خداییاند
در انتهای جادۀ بیانتهاییاند
ما حلقه اگر بر در مقصود زدیم
از بندگی حضرت معبود زدیم
من به پابوسی تو آمدهام
شهر گلدستههای رنگارنگ
ای کوی تو، کعبۀ خلایق
طالع ز رخ تو، صبح صادق
ای نقطهٔ عطف آفرینش
روح ادب و روان بینش
چشمههای خروشان تو را میشناسند
موجهای پریشان تو را میشناسند
ساز غم گر ترانهای میداشت
آتش دل، زبانهای میداشت